تبليغاتX
جادوی ما


جادوی ما

عکس شعر متن
ما ها چه ساده ایم

ما ها چه ساده ایم که حتی ندیده ایم
پامان به بند وسوسه وحرص محکم است
سیمرغمان چگونه به پرواز خو کند
وقتی برای چلچله هم  آسمان کم است
گفتیم پا به پای زمان بال میزنیم
گفتیم جایمان به فراخی عالم است
افسوس جا درون قفس هم نما نده است
آری فقط بهانه ی مردن فراهم است
باید برای بال زدن آسمان سرود
آخر پرنده هست ولی آسمان کم است

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت5:15توسط سحر و فریده |

گاه باید به غصه عادت کرد
حال آیینه را رعایت کرد
روح و جان را به باغ آیینه برد
دل پر کینه را ملامت کرد
یا گذشت از تمامی بد و خوب
رو بسوی دیار غربت کرد
گاه باید چو کودکی معصوم
قلمی را شکست
و قسمت کرد
غنچه ها را نچید و پاره نکرد
آهوی صدق را ضمانت کرد
گاه باید زمانی را فهمید
به دل ساده ای قناعت کرد

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت5:0توسط سحر و فریده |
رخت باید بست با پروازیان

رخت باید بست با پروازیان
سخت باید جست از آغازیان
چشم هایم ای مزار انتظار
از غم بی برگ و باری ها ببار
با شما یم ای چو من من باخته
خانه ای بر اب و بی گل ساخته
سایه ها هم راز دارم نیستند
زخم ها هم غمگسارم نیستند
چند رقصم با تو ای بی تاب دل
این تو و این مضراب دل
زخم هایم را شما باور کنید
شعر های غربتم را بر کنید
قصه هایی در دل من ماندنی است
آنچه میگویم همانا گفتنی است

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت5:30توسط سحر و فریده |
در قفس فصل هوس دلگیر نیست

در قفس فصل هوس دلگیر نیست
من قفس را خوب معنا میکنم
جادوی تقدیر را تدبیر چیست
با حضور این مکرر میله ها
بی کسی را من زخاطر برده ام
در قفس معنا ندارد بیکسی
آی مردم با شما من مرده ام
خارج از اینجا چه بی قدر است عشق
عاشقی در حد این محدوده است
من به این سلول عادت کرده ام
حسرت آزادگی بیهوده است
در گریز از هر چه نامش دوستی است
روح آدمخواه من پوسید و رفت
بس که ضرب و زنگ نا همگون شنید
پیش از اینها گود را بوسید و رفت
من به اصل خویش هجرت کرده ام
از قفس باز آمدم سوی قفس
پشت دیوا ر قفس بد نامی است
بوی شهوت میدهد شعر هوس
با همه تنگی که دارد این قفس
پیکرم معتاد کنج و دنج اوست
هر چه باشد از دل من واتر است
من قفس را دوست دارم دوست دوست


+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت4:39توسط سحر و فریده |
درختها همه فریاد تشنگی دارند

درختها همه فریاد تشنگی دارند
دریغ،چشمه ی ابر زمانه خوابیده است
از این سموم که بر ظرف بوستان بگذشت
به شاخه های درختان جوانه خشکیده است
کبوتران همه در آشیانه ها خفتند
پرندگان بهاری ،ز شهر کوچیدند
ز باغ ،رونق گل رفت،ز آنکه گلچینان
شکوفه های جوان را ز شاخه ها چیدند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت5:56توسط سحر و فریده |
نیامدی....!

نیامدی که ببینی غروب هم زیباست
هنوز سایه ی خطی ز کاج پا بر جاست
نیامدی که بفهمی دلم چه طوفانی است
مسافری که تو دیدی مسافر در یاست
نیامدی بخوانی شبا نه های مرا
چقدر بی تو سرودم که زندگی زیباست
نیامدی و از آن شب ستاره می افتد
برای من که نفهمیدم خدا با ماست


+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت6:25توسط سحر و فریده |


بعد از هزاران روز بی روزن دریغا
امروز فهمیدم چه بی مقدار و پوچم
امروز باور های بی بنیاد من باش
فردا نیا دیر است شاید روز کوچم
من خام بودم در کنار خام خواران
نا پختگیها یم بدین روزم نشانید
افسونگری ها کرد با من دست احساس
از ساحل غفلت به رویا ها کشانید
شاید اگر با من بیایی دست یابی
این را به من اندیشه هایم باز میگفت
تا خوان هفتم جز یکی دیگر نمانده است
اما سخن از راه بی آغاز میگفت

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت11:6توسط سحر و فریده |
باید بروم

غرق احساسم و باید بروم
حامی یاسم و باید بروم
پشت این کوه گلی پز مرده است
منجی یاسم و باید بروم
گندم آباد پر از هرزه شده است
تیغه ی داسم و باید بروم
حلقه ی فضل نگینش بدلی است
کوه الماسم و باید بروم
چه کسی گفت صداقت مرده است
صدق الانفاسم و باید بروم


+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت5:1توسط سحر و فریده |

دیگر بس است داد نزن آسمان شنید
از درد ناله کرد و به دامان شب خزید
دیگر بس است باز قسم می خوری به نان
شیطان وجودمان به کفی اب و نان خرید
دیگر بس است زردی و بی دردی و رکود
باید به حکم زندگی از این غمسرا پرید
باید به قصه ی توبه به آیینه رو کنیم
ایمان بیاوریم به آیین با یزید

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت5:16توسط سحر و فریده |
روز پدر مبارک<مابرگشتیم>
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر اینوادی دارلجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفتنسیمی غنچه ای را باز میکرد

به گوش غنچه کمکم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد اوهم یا علی گفت

یقین پروردگار افرینش 

به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک ادم را سرشتند

چو بر میخواست ادم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز میزد

ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمیشد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر زجایش کنده میشد

یقین انجا علی هم یا علی گفت 

               

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت4:42توسط سحر و فریده |
........ ..................... ....................